تبليغاتX
من از خودم می نویسم
خاطرات 7 سال ........
 

با آشفتگی چشمامو باز میکنم ....

خیلی بهم ریخته ام ... مدام پشت سر هم تکرار میکنم : عمو ... عمو ...عمو یی ... آقا بذار یه دقیقه ببینمش .... کجاست ؟ بذارین فقط 2 دقیقه .....

تو خواب و بیداری هق هق میزنم : تو رو خدا آقا داره میره ... عمو نرو...تو رو خدا ....

به خودم میام دوباره خواب دیدم این بار دهم هست که از خواب میپرم .... ساعتمو نگاه میکنم 3 نصفه شبه !! پریسا پیامک فرستاده .... نمیتونم گوشیمو بردارم ... دستام ضعیفن و ناتوان ....

داغ داغم ...تب دارم .... دوباره بزور چشمامو روی هم میذارم .... بازم همون کابوس تکرار میشه .... با یه دسته گل مریم رو به روی ساختمان جام جم ایستادم و عمو از در وارد میشه و من با اشتیاق به سمتش میدوم موچول {عروسکم} همراهمه  .... نگهبان جلومو میگیره و نمیذاره رد بشم .... التماس میکنم ... داد میزنم اما  .... دوباره از خواب میپرم ....

صدای آهنگ گوشی خواهرم میاد ...

" نرو تنهام نذار با درد و غمهام .... اگر چه دلخوری از خیلی حرفام .... به قرآنی که از سایش گذشتم ... به مرگ هردوتامون خیلی تنهام ..... نگو میبینمت یه روز دیگه .... آخه احساس من اینو نمیگه .....  "

دیگه هیچ چی نمیفهمم .... حالم خیلی بده .... صورتم از اشک پر میشه .... دست رو سرم میذارم .... خیلی تب دارم .... بزور از جام بلند میشم و صورتمو با آب سرد میشورم شاید کمی خنک بشم .... اما آتیش دلم که این جوری خواموش نمیشه ....عمو واقعا 4 روز دیگه میبینمت !

.

.

.

ساعت 4 بعد از ظهره مامان زنگ میزنه ...

مامان _  الو ...مائده ... شاید این هفته نشه ببینیش عموتو ... باید بازم صبر کنی ...

گوشی رو که گذاشتم خندم گرفت ... دنیای خنده داریه ... هیچ کس دیگری رو نمیفهمه غم هاشو لمس نمیکنه ..... بهار میگفت عمو رو که دیده عمو گفته نمیتونه خودشو بذاره جای ما ....

به نقاشی که دیشب کودک درونم با ذوق و شوق برای عموش کشید  نگاه میکنم چقدر کودکانه و خنده دار شده یه آسمون هست با 14 تا ستاره !! یه سبد کنار پای عمو که پر شده از دلای آبی دلایی که عمو آبیشون کرده  .... و 8 تا قاصدک به نشونه ی 8 سال انتظار .... عمو مطمئن باش یه روز خودم نقاشیمو بهت نشون میدم حتی اگه قاصدک ها اونموقع 100 تا یا 100000000000000 تا شده باشن ....

کودک درونم پاهاشو زمین میکوبه و میگه خسته شدم .... نمیخوام صبر کنم .... بچس دیگه ! آروم آروم براش لالایی میخونم و تو گوشش زمزمه میکنم میبینیش ... حتما میبینیش ....

شاید یه روز خیلی دور در یکی از شالیزار های سرسبز شمال وقتی دور از شلوغی های این شهر داشت آروم آروم با خدای مهربونش همونی که قلبشو آبی کرد حرف میزد .... میبینیش ....


بچه ها اینو دو هفته قبل از این که عمورو ببینم نوشتم !!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 15:44  توسط مائده | 
کمی آن طرف تر از دوربین آقای مرعشی روی صندلی نشسته بودم و عمو رو نگاه میکردم ... من داشتم نگاهش میکردم ...مثل تمام لحظه های این 7 سال که همیشه تصویر لبخند هاش جلوی چشمام بود ... اما این بار واقعی بود ... واقعی تر از همه ی رویاهای کودکانم ... این بار دیگه بین ما هیچ شیشه ای نبود ... من نفس میکشیدم تو هوای نفس های عمو نفس میکشیدم ... و با هر نفس از خودم میپرسیدم مائده کجایی ؟ تو لیاقتشو نداشتی ... خدا یا شکرت ... من برای تجربه کردن این لحظه ها خیلی کوچیکم ... اما ... اما تو خواستی و حالا من اینجام !! تو خواستی بدونم تو تمام لحظه های این 7 سال صدامو میشنیدی ....خدا یا خودشه ؟؟ خود خودش ... همونی که قلبش با آسمون تو پیوند خورده ؟؟ همونی که فرشته ای مثل سجاد آرزوی دیدنشو داشت ؟... خودشه .... همونی که دیدنش و بودنش رویای صورتی  خواب های کودکیم بود ....

عمو توی استدیو بود ... حدود 15 دقیقه به شروع برنامه مونده بود ... پسر خاله ی کوچیکم که 10 سالشه بین بچه ها نشسته بود ... عمو با همون مهربونی بی انتها با بچه ها حرف میزد تو چشمای بچه ها میشد شوق رو دید میشد همه ی خوشحالیشون رو احساس کرد .... نامه هام دست پسر خالم بود ... عمو ازش گرفتشو پاکتو باز کرد لبخند زد و گفت : اینا نامس یا طوماره برای من نوشتی ؟ من چجوری بخونم اینارو ....

پسر خالم به عمو گفت : اینا رو مائده از وبلاگ دستنوشت براتون اورده دوست داره ببینتون ...(من بهش گفته بودم اگه نشد با عمو حرف بزنم اینو به عمو بگه )  

عمو نامه ها رو بهش برگردوند و گفت : دستشون درد نکنه ... زحمت کشیدند ...اینا دستت باشه بعد برنامه ازت میگیرم ...

عمو تو استدیو راه میرفت با همکاراش حرف میزد برنامه اجرا میکرد و من تمام اون یک ساعت رو به عمو نگاه میکردم ....

بجای همه ی این 7 سال انتظار و بجای همه ی سالهایی که در پیش داشتم باید عمو رو میدیدم ...

بدون وجود شیشه هایی که فاصله ی بین ما رو میسازه .... همین شیشه های تلوزیون .... که باعث میشه خیلی ها باور نکنن عموی من عموی منه !!!عموی من تا همیشه عموی منه !!! تا همیشه ...

برنامه داشت تموم میشد عمو به بچه ها گفت دستاشسونو بالا بیارن تا با هم دعا کنیم و من دستامو خیلی آروم و طوری که معلوم نشه بالا اوردم و با دعا های عمو گفتم:  آمین !!

......

عمو روی صندلی تو راه روی جام جم نشسته بود مادر و پدر ها مدام عکس میگرفتن عمو لبخند میزد و بچه ها به نوبت کنارش مینشستند و ...

میخواستم برم .... میخواستم برم بدون خداحافظی بدون حتی یک کلمه حرف .... اما ... اما یاد دوستام افتادم یاد مریم و بی تابی هاش یاد رامینا خنده های کودکانش یاد اشکای پریسا وقتی عمو خودشو مینداخت یاد این که الهه با افتادن عمو قلبش از جا کنده میشه .... کنار عمو ایستادم و تمام توانم رو جمع کردم تا بگم : سلام عمو

عمو برگشت با همون نگاه ناب و مهربون .... سلام کرد

گفتم : عمو بچه های وبلاگ سلام رسوندن ....

عمو گفت : خودتون که دیدید چقدر سخته کارمون و ....

بچه ها ... نمیدونم که چه شکلی حالم رو بنویسم ... نمیدونم ....!!!

_ عمو پریسا گفت بهتون بگم خودتون رو نندازید ....

اینو انقدر آروم گفتم که عمو نشنید عمو گفت : چی ؟

دو باره گفتم : عمو پریسا گفت بهتون بگم اگه میشه خودتون رو نندازید ....

عمو خندید .... بچه ها عمو خندید .... من خنده های عمو رو خیلی دوست دارم ... خیلی .....

عمو گفت : باشه ... باشه ....

تو دلم گفتم عمو خیلی دوستتون دارم اما زبونم سکوت کرد .... خیلی گفتن آخرین کلمه ها سخت بود ... خیلی سخت ....

_عمو خداحافظ ...

عمو _ خداحافظ ... به بچه های وبلاگ سلام برسون ...

و آروم آروم .... از صندلیه عمو فاصله گرفتم چند لحظه ی دیگه اون جا وایستادمو عمو رو نگاه کردم ...باید میرفتم ... باید میرفتم ...

خداحافظ عمو ... خداحافظ مهربونترین عموی دنیا ... میرم اما ... میرم اما امروز فهمیدم نه!  ... تو تمام این 7 سال هم بین ما فاصله ای نبود ...

کدوم فاصله ؟؟ وقتی من هر وقت چشم هامو میبندم و با عمو حرف میزنم ایمان دارم صدامو میشنوه ... کدوم فاصله ؟؟؟

......

اونشب بعد از سالها آروم خوابیدم ... خیلی آروم .... خیلی آروم .... حتی  بدون لالایی ...

یه احساسی بهم میگه بچه ها به همه ی رویاهای کودکانشون میرسن ....  

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:31  توسط مائده | 
براش دست تکون دادم ... اشک هام روی گونه هام میغلتیدن ... اشک های مزاحم ... توی چشم هایم حلقه میبستند و نمیگذاشتند لبخندش را تماشا کنم ... لبخندی بی ریا و پاک و کودکانه ... پلک نمیزدم ... چشمانم را نمیبستم ... نمیخواستم آخرین لحظه های دیدارمان را فراموش کنم ... آخرین ثانیه ها ... چه دردناک بود ... زمان مرا به سلابه میکشید ... دستهایم را مشت کرده بودم و به شیشه ی فرودگاه میکوبیدم ..... روی پله ی اول هواپیما ایستاد ... میدونستم صدامو نمیشنود ... با دست به خودم اشاره کردم و بعد به اون که بی خیال لبخند میزد و فریاد زدم : عمو، دوستت دارم .... شنید یا نشنید؟! نفهمیدم ! همین طور که بی تفاوت بی قراری و بی تابی منو تماشا میکرد پاشو رو پله ی دوم  گذاشت پاش سر خورد و افتاد زمین ... قلبم از جا کنده شد ... در میان هق هق فریاد زدم: مواظب خودت باش ... بلند شد و لباساشو تکوند صداشو نمیشنیدم از لبخونیش فهمیدم که گفت چیزی نیست و یکی از همان شکلک های با مزه در آورد که یعنی حالم خوب است ... و دوباره آروم و بی صدا از پله ها بالا رفت ... این بار نگاهم نمیکرد و من آروم در حالی که اشک هامو با دست پاک میکردم زیر لب زمزمه کردم : نرو ... نرو ... نرو ....!!! و او رفت برای همیشه ... زانو هایم سست شد و لرزید و روی زمین زانو زدم و دوباره تکرار کردم : برگرد ... برگرد ....

صدای دست های بقیه منو به خودم اورد ... تا حالا توی تئاتر این همه حس نگرفته بودم ... این تز جدید استاد بود" تمرین تجسم سازی و خلاقیت" مثلا قرار بود نقش کسی رو بازی کنم که داره برای آخرین بار با کسی که از جان و دل دوستش داره خداحافظی میکنه .... اشک هامو پاک کردم و به نشانه ی احترام سرم رو پایین اوردم ....

از روی سن پایین اومدم و کنار دوستام روی صندلی نشستم ... سرم درد میکرد ...

مهناز _ خیلی خوب بود ... اجاقی رو بگو داشت گریش میگرفت

مهناز رویا بلند بلند با هم خندیدن ... زیر چشمی نگاشون کردم و گفتم : خوب بود واقعا ؟

غزاله _ خیلی .... خوشم اومد حال این دختر رو گرفتی ... فکر کرده خیلی بازیگره ....

_ من فقط برای خودم بازی میکنم ... اونم بازیش بد نیست ....

رویا _ ول کن غزال ... این مائده دوباره احساساتی شد الان بشر دوستیشم گل کرده ....

_ رویا جان ... کلاست دیر شد ... منم حال ندارم ... بریم دیگه ...

بلند شدم و گفتم : استاد ... ببخشید من و دوستام کلاس داریم ... اجازه هست بریم ؟

..............................................................

از سالن که بیرون اومدیم یه نفس عمیق کشیدم اونجا هوا برام سنگینی میکرد ... تو محوطه ی فرهنگسرای اشراق با دوستام راه میرفتیم بغض گلومو میفشرد ... در برابر شوخی ها و لودگی هاشون تلخندی تحویلشون میدادم بدون این که بفهمم چی میگن ... حال و روز عجیبی داشتم .... 3 ماه بود ندیده بودمش و یکسال بود که ازش فرار کرده بودم .... از مجله هاش ... از نامه هام .... چه قدر احساس دلتنگی میکردم ... چه قدر تشنه ی تکرار این واژه بودم : عمو ... عمو ... عمو ... دوستت دارم ... نرو ... اشک از گوشه ی چشمم به پایین غلتید سریع از روی گونه هام پاکش کردم که کسی نبینه ...

روی یکی از نیمکت ها نشستیم ... نزدیک آلاچیق ها ... همان جایی که صدای کلاغ ها به خوبی به گوش میرسید و صدای آب روانی که از کنارمان میگذشت .... آه ... طبیعت آواز میخواند و در هر کلمه برای من تکرار میشد این واژه ی غریب و آشنا " نرو "

صدای یه آقا رو شنیدم که بلند فریاد زد : دریا .... دریا ... دخترم .....

سرمو بلند کردم و با نگاهی بی تاب دنبال صاحب صدا گشتم ... دختری با موهای بلند مشکی رنگ و فرفری دوان دوان به سمت مادرو پدرش دوید .... و در آغوش پدر جای گرفت پدرش بغلش کرد و موهای پریشونش رو از صورتش کنار زد و گفت : بازی دیگه بسه ... بریم بابایی ؟

دریا .... آه ... آه ... دریا دخترعمویم... یادش بخیر جای اشک هایم هنوز روی مجله ی "راه زندگی " باقی مانده ... وقتی که در میان اشک میخواندم دریا که به دنیا بیاید میرود .... و من میگفتم نرو ... نرو ......

مهناز _ مائده ... مائده ... کجا رو نگاه میکنی ؟ دیوونه شدی یا توهم بازی گرفتت ؟

_ دیوونه ... چه خنده دار .... فرق عاقل و دیوونه چیه ؟

رویا _ چقدر بهتون میگم این بچه جنبه نداره ... جوگیر میشه .... مهناز تو که میدونی این به سن تئاتر آلرژی داره چرا میذاری بازی کنه ؟

غزال _ بی خیال بابا ... بریم دیگه ... پاشو ...

_ بچه ها شما برید خونه من کار دارم ...

هر سه تاشون با  تعجب گفتن : چی کار ؟ کار .... !!!

_آره ... باید برم خرید ... فعلا خداحافظ ... ازشون جدا شدم ... کمی اون طرف تر روی یکی از نیمکت ها نشستم و بغضمو شکستم ...." دلتنگی" ... بدترین دردی که میشه تجربش کرد ... وقتنی که تک تک ذره های وجودت منتظر و دلتنگ میشوند ... یعنی میدونست ؟ میدونست که رفتنش حتی برای چند ماه چقدر دلتنگم میکرد ؟ یعنی الان تو این غروب دلگیر کجا بود ؟

کلاغ ها غار غار میکردند ... خوش به حالشون اونا پرواز بلد بودن ... ای کاش منم کلاغ بودم ... که میرفتم کنار پنجرشو براش غار غار میکردم .... راستی کلاغ ها هم دلتنگ میشوند ؟؟؟ غار غار کدام کلاغ یعنی دوستت دارم ؟!   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:20  توسط مائده | 
به نام خدا ....

اتفاقاتی در زندگی آدم ها می افته که هیچ وقت فراموش نمیشه ... یه وقتایی تصویر  یه لبخند دوستانه تا ابد توی ذهن آدما باقی میمونه  .... یکی از اون شب هایی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم ... شبی که بعد از بار ها مرورش هنوز نتونستم باورش کنم ... هر روز اون فیلم رو چند باری میبینم اما ....

گوشیمو که برداشتم ده تا میسکال داشتم .... پریسا .... چی کار میتونست داشته باشه .... چرا اون همه زنگ زده بود؟ .... دل شوره ی عجیبی تما م وجودم رو فرا گرفت .... دوباره زنگ خورد برداشتم ... دیدم پریسا با یه حیجان وصف ناپذیر حرف میزنه .... رفتم تو آشپزخونه و کنار پنجره ایستادم ... پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بیاد داخل آروم حرف میزدم تا کسی بیدار نشه ... تو نور هود آشپزخونه یه نگاه به ساعت دیواری انداختم 11:30 بود ....  

_ چی شده ؟؟ خوبی آجی ؟؟ چیزی شده ؟؟ عمو چیزی گفته ؟؟؟

پریسا _ گوش کن ....

یه صدای نا مفهوم به گوشم رسید .... نفهمیدم چی میگه ....

_آبجی ... فدات شم ... نصفه عمر شدم ... من نمیشنوم به خدا ....

پریسا _ مائده ... مائده .... عمو برامون یه فیلم گذاشته ....

_فیلم ؟!

پریسا_ آره ژاله بهم گفت ... ولی نمیتونه بازش کنه ... فقط اولش می یاد .... عمو گفته یه جواب کلی به هممون داده بعد نوشته باید ببینید و بشنوید ....

_ برای ما حرف زده ؟؟؟ کجا ؟؟؟

پریسا _ مثل این که تو خونشون بوده .... عینک زده بوده .... لباس مشکی و سبز تنش بوده .... هزار بار گوش دادم حرفشو .... ولی ... میخواستم با هم بشنویم ... من و تو ... کنار عمویی که دوستمون داره ....

_ من نمیفهمم ... بگو چی گفته ؟؟

پریسا _ عمو میگه : امروز 14 مهر ماه هست که من با شما صحبت میکنم عزیز من قربون چشمات برم ....

_ دوباره بذار گوش کنم ....

این بار شنیدم ... خودش بود .... خود خودش ....

میخواستم فریاد بزنم ... بلند بلند .... اما تمام فریادم را قورت دادم .... اشک تو جشمام حلقه زد .... کلماتش مثل آبی بود که رو آتیش دلتنگی های 8 ساله ام میریخت .... 14 مهر ماه ... بالاخره منو دید؟ ... بالاخره .... چه سخت گذشته بود ... چه سخت گذشته بود تمام آن شب های بی قراری تمام آن آرزوهای مرده تمام آن غبطه ها .... نمیخواستم ... دیگر نمیخواستم جا سوئیچی امیر محمد باشم .... چون ... چون ... من آدم بودم ... آدمی که یه عمو داشت ... عمویی که دوستش داشت ... عمویی که باورش کرده بود .... شاید بهش فکر هم میکرد ... شاید ....

میخواستم بشنوم ... بفهمم .... بدونم .... بار ها زیر نگاه پرسش گر بقیه سکوت کرده بودم ... نمیدونستم جواب سوالشون رو چی بدم وقتی که میپرسند چرا با تمام این فاصله ها باز هم دوستش داری ؟

و اونشب ... اونشب میخواستم فریاد بزنم و جواب همشون رو بدم .... بگم ... بگم تلخی سالهای چشم انتظاری به شیرینی شوق عجیبی که تمام وجودم را فرا گرفته بود می ارزید ....

هر دو با هم ... من و پریسا هر دو با هم در میان اشک ها و لبخند های شیرینمان صدایش زدیم .... عمو ... عمو ... عمو .... چقدر دوست دارم بدانی که هیچ وقت از تکرار این واژه خسته نخواهیم شد ... چقدر دوست دارم بدانی که فراموش نخواهی شد همان طور که 14 مهر ماه فراموش نمیشود .... همان طور که 11 مهر ماه یادمان نمیرود ... همان طور که هیچ وقت اشک هایت را بر سر مزار سجاد فراموش نمیکنیم .... اونشب من و پریسا بزرگ ترین عدد دنیا رو یاد گرفتیم ... اونشب پریسا ستاره ها رو شمرد و فهمید که 14 تا دوستش دارم ... اونشب ... ساعت تقریبا نزدیک 1 بود که خداحافظی کردیم ... به پریسا قول دادم که بخوابم در آرزوی یک رویای شیرین ....

.

.

تخت صورتی رنگش ..... یک میز کامپیوتر گوشه ی اتاق و قاب عکس عمو بهروز روی دیوار اتاق  .... پریسا ... به چشم های پریسا نگاه کردم درشت و مشکی بود ... جاذبه ی عجیب چشماش منو تو نگاهش غرق میکرد موهای بلند و مشکی رنگش تا روی شونه هاش پایین اومده بود  .... آروم آروم به تختش نزدیک شدیم ... خوابیده بود خیلی آروم .... تنها نه ... یه پسر کوچولو و لاغر اندام هم کنارش بود ...

پریسا _ میشناسیش ؟

_ نه ... یعنی ... یعنی نمیدونم ....

پریسا _ داداش سجاده دیگه ... بهت که گفتم اون اجازه داره بیاد پیش عمو ....

_ چقدر ... چقدر آروم خوابیدن .... چه لبخند شیرینی ... خوشحاله ؟!

پریسا دستشو گذاشت روی بینیش و گفت : هیس .... آروم تر ... بیدار میشه ....

و بعد دو زانو کنار تخت صورتی رنگش نشست ....

منم کمی عقب تر کنار پریسا نشستم روی زمین .... هر دو با هم و در سکوت به عمو نگاه میکردیم ....

_ آبجی .... لالایی بلدی ؟؟؟

پریسا _ آره ... چی بخونم ؟؟

_ .... دختر ناز کوچولو ... دیگه نترسی از لولو عمو کنارت میمونه واست لالایی میخونه ....

پریسا .... آجی ... کاش میشد عمو رو بیدارش کنم و بهش بگم 14 تا دوستش دارم .... یعنی میدونه ؟

شونه هاشو بالا انداخت و گفت: .... نمیدونم ؟! فکر نکنم .... ولی باید بذاریم بخوابه ....

از خواب بلند شدم ساعت 3 و 40 دقیقه بود ....... وضو گرفتم تا خدا رو شکر کنم .... کنار سجاده دعا کردم ... دعا کردم همه ی بچه های دنیا با لالایی های کودکانه بخوابن و خواب آرزوهاشون رو ببینن ... به قول پریسا ... خواب مامان و بابا .... عروسکا .... یا شاید خواب عموی مهربونی ها ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:46  توسط مائده | 
 

آسمون ، بغضتو بشکن .... اون دیگه بر نمیگرده

نفس های گرمش امشب ... همنفس با خاک سرده

قاب عکست رو به رومه ... دارم از نفس می افتم

باورم نمیشه اما .... من برات مرثیه گفتم

سلام عمو بهروز مهربونم ....

عمو 4 سال شد .... 4 سال پیش بود که از بینمون رفتی .... عمو برامون گفت ... از اون لحظه های آخر...  "در اوج درد  ولی با سکوت , پر از غم اما  با لبخند , پر از  حسرت  اما با امید" ....

عمو ... عمو ... عمو ....

چه ناباوری بزرگیست .... واقعا تو رفته ای ؟ چه زود گذشت ... چه بی رحمانه بود رفتنت .... و چرا تو ... چرا تو که حظورت تنها دلگرمی او بود ... چرا تو که مهربانی را برای او معنی کرده بودی ... چرا ؟؟؟

عمو همیشه آدم های خوب انقدر زود تنهامون میزارن ؟

عمو شما رفتید و ما ماندیم با دستهای خالی که جیزی برای مرحم گذاشتن روی زخم هایش را ندارند ... دستهایی خالی و چشمانی سراسر اشک .... عمو بهروز عمو میگفت مامان فاطمه دلتنگتونه ... میگفت مامان فاطمه   هر روز با قاب عکستون  حرف می زنه و  با یک  پارچه  اونو  برق میندازه   که مبادا گرد و غبار فراموشی  به رویش  بشیند .... عمو ... عمو ... عمو .... بهش بگو ... بهش بگو فراموشت نکردیم ... فراموشت نمیکنیم ... عمو بهشون بگو بهشون بگو فاصله هایی که بین ما همیشه بوده نمیتونه قلب هامون رو حتی برای یه لحظه از هم دور کنه ....

مامان فاطمه .... عمو بهروز به خدا طاقت دیدن غم عمو رو هم اگه داشته باشم طاقت دیدن غم مادرتون رو ندارم ....

عمو میخوام تو یکی از همین روزا بیام پیشتون .... میخوام تو سکوت و سردی سنگ ها براتون حرف بزنم .... بگم کاش میشد برگردین .... عمو اجازه هست ؟ ... اجازه هست خلوت آسمونیتون با خدا رو به هم بزنم ... میشه بیام ؟؟ شما که عطر گل های بهشتی تو وجوتونه اما میخوام براتون یه شاخه گل مریم بیارم ....  

کاش میشد دوباره بیایید و به جای زخم هادر  قلبش شکوفه بکارید .... کاش میشد بیایید ... تا برای یک بار دیگر سر روی شانه های محکمتان بگذارد و .... بگرید .... آری بگرید ... به جای همه ی روز هایی به خاطر ما خندیده بود .... بگرید .....

خیلی سخته که نمیتونیم سنگ صبورش باشیم که نمیتونیم غم هاشو به دوش بکشیم .... کاش شما بودید ....

عموبهروز از خدا بپرسید ... عموبهروز از خدا بپرسید تا بهتون بگه چقدر دوستتون دارم .... عمو اینجا بعضیا باورشون نمیشه .... اما شما که میدونید ....

عمو اینجا از وقتی رفتید جمعه ها از همیشه دلگیر تر شدن ... عمو بهروز عمو داریوش برای ما نمیگه اما میفهمیم عمو ... حس میکنیم یه وقتایی دلش براتون تنگ میشه ... آه میکشه ... اشک میریزه .... کاشکی فرشته ها نذارن مروارید های اشکاش پایین بریزه ...

عمو ... عمو ... عمو .... اشک ها امانم را بریدند  ... ای کاش ...

ای کاش تو باز آیی من پای تو بوسم

در سجده روم صورت زیبای تو بوسم

هر جا که گذشتی و دمی جای گرفتی

آنجا روم و گریه کنان جای تو بوسم


پریسا ... مهربونم به و هم تسلیت میگم ... باور کن کنارته .... شب ها اگه خوب گوش کنی صدای لالایی هاشو میشنوی ... خیلی دوستت دارم آبجی ... خیلییییییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط مائده | 
سفر با قطار رو خیلی دوست دارم ... یه لذت خاص داره .... این که خیلی زود به مقصد نمیرسی .... یعنی باید یه راهی رو طی بکنی ... راهی که توش میتونی خودتو پیدا بکنی ... این طوری وقتی به مقصد رسیدی میدونی کی هستی و چی میخوای ....

یکی از جنبه های لذت بخش دیگشم .... شبای پر ستاره ای هست که میتونی تجربه کنی .... دور از گرد و غبار و آلودگی این شهر که همیشه جلوی چشمک ستاره هاشو میگیره میتونی یه دل سیر به آسمون نگاه کنی ....

خیلی خوبه که همسفرت توی یه کوپه ی قطار همراهت بشه تا کمکت کنه پیدا بشی .... میگن آدما از خود شناسی به خدا شناسی میرسن ... خیلی بده که ندونی کی هستی و چرا هستی ؟!! و من دنبال جواب این سوال میگردم ... فکر کنم هر روز دارم به جوابش نزدیکتر میشم ....

دیروز یه همسفر داشتم که حرفاش یه جورایی منو به من نزدیکتر کرد ... یه همسفر کوچولو ... اسمش سمیرا بود و امسال میخواست بره کلاس سوم دبستان خودش میگفت خیلی دوست داره نماز خوندنو یاد بگیره ... فوتبال بازی کردنم خیلی دوست داشت ... و عاشق کارتون موش و گربه بود ... میگفت اون گربه میشه و داداش 5 سالش موش ... و من براش میخوندم : موش بدو گربه بدو این ور و اون ور برو چه بازیه قشنگیه گربه میشی یا موش تو ؟؟؟

اول که وارد کوپه شد خیلی ساکت بود .... روی تختامون دراز کشیده بودیم .... یه نگاه بهش انداختمو گفتم : خوابت میاد سمیرا ؟؟

سرشو تکون داد و گفت : نوچ ....

گفتم : حوصلت سر رفته ؟؟؟ میای با هم بازی کنیم ؟؟؟

چشماش برق زد تعجب کرده بود شاید توقع نداشت چنین حرفی بزنم ؟! بلند شد و نشست و گفت : چی بازی ؟

_ نمیدونم .... تو بگو ؟؟

شونه هاشو بالا انداخت ... و رفت تو فکر ... بسته ی پفکش رو باز کرد و به همه تعارف کرد .... وقتی تموم شد دوباره با بی حوصلگی دراز کشید روی تخت مامانش خوابیده بود و اونم کلافه شده بود ....

_ میای گل یا پوچ بازی کنیم ؟؟؟

به سختی از بالای تخت پایین اومدم و رفتم کنار اون نشستم ... یه تیکه کاغذو تو دستم قایم کردمو شروع کردم به بازی کردن ...

چند لحظه ای نگذشت که صدای خنده هاشو قهقه هاش بلند شد ... با شوخی و خنده باهاش بازی میکردم ... با همدیگه دوست شده بودیم نه من کوچیک بودن اون رو احساس میکردم نه اون یادش بود که قد من چقدر بلنده ....

در میان بازی بهم گفت :من اولین باره دارم با یکی بزرگتر از خودم بازی میکنم  من یه خواهر دارم از تو یه سال بزرگتره ... ولی اون از بازی خیلی بدش میاد !! منم که زیاد باهاش حرف میزنم میگه حوصلمو سر میبری خواهر من خاطره مینویسه بعدش کارهای خونرو میکنه دیگه آرایشم میکنه انقده خوشگل میشه با دوستاشم حرف میزنه ولی با من که بازی نمیکنه .... یه سال از تو بزرگتره ولی خیلی بزرگه ....

حرفش منو به خنده انداخت .... از مقایسه ی جالبی که داشت بین من و خواهرش انجام میداد خندم گرفت ...

_ خوب منم بازی خیلی دوست دارم ولی کسی نیست که باهاش بازی کنم ....

یکم دیگه با همدیگه بازی کردیم یه جاهایی تو بازیا کم می اورد و بهش میرسوندم مثل عمو ....!!!

هر چند دقیقه یه بار به من میگفت که تو خیلی کوچولویی ... مثل همه ی دوستام میمونی .... خوبم بلدی بچه ها رو بخندونی ... با نمکم هستی ....

من فقط خودم بودم ... اصلا سعی نکرده بودم چیزی غیر از خودم باشم .... من خودم بودم .... باور کنید خودم بودم ... خود کوچوکم که بلد نیست بزرگ شود .... !!!

سمیرا برام از عروسکش گفت از تنها عروسکش که دیروز خریده بودش ... عروسکی با موهای طلایی رنگ و لباس خوشگل .... ازش پرسیدم اسم عروسکتو چی میذاری ؟؟

شونه هاشو بالا انداخت و گفت : نمیدونم ... اسم نذاشتم ... همین طوریه ...

_ مگه تنها عروسکت نیست ؟؟؟ پس باید واسش اسم بذاری ... باید خیلی مواظبش باشی تا ناراحت نشه ... خوب تو مامانشی دیگه باید براش قصه بگی نازش کنی ... منم خالشم ... خوب حالا بگو. اسمشو چی میذاری ؟؟؟ (اون موقع همش یاد کوچول بودم )

سمیرا _ نمیدونم ...مثلا عسل  .... سپیده ... یا ستاره یا آسمان یا خورشید یا مثلا ماه ....

خندیدمو گفتم : خوبه ... همین طوری پیش برو ... کره ی زمین ... سیارک ... شهابسنگ ... ستاره ی دنباله دار ... که دنبالشم حتما بعدا میاد ...

هر دو با هم خندیدیم ....

_ اولین اسمی که گفتی چی بود ؟؟

سمیرا _ عسل ...

_ عسل قشنگه دیگه ... اسمشو بذار عسل ... بعدا بهش بگو که خاله مائده خیلی دوستش داره ...

شب براش قصه ی سینرلا رو گفتم .... بهش گفتم اگه سیندرلا حالا ملکه ی همه ی اون سرزمین هست به خاطر قلب مهربونشه ...

اونم برام قصه ی بند انگشتیو ماه پیشونی رو گفت ....

بهش یاد دادم که چشماشو ببنده تو ذهنش یه آسمون پر ستاره ببینه ستاره هاشو بشماره و بخوابه ....

و یه حرف عجیب بهم زد حرفی که حالم رو دگرگون کرد بهم گفت : من میخوام بچه بمونم... کوچولو بمونم مثل تو ... آدم بزرگا همش میگن حوصله ندارم همش ساکتن ولی بچه ها خیلی خوبه انقده شلوغ میکنن بازی میکنن نقاشی میکنن ....

چه عجیب ... میخواست کودکی رو رها نکنه ... مثل من !!! باید بهش چی میگفتم ؟؟؟ این خوب بود یا بد ؟؟؟ لذت کودکانه دیدن و کودکانه زندگی کردن یک طرف ماجرا بود و نگاه عجیب بقیه ی مردم دنیا یک طرف دیگه ... بهش چی میگفتم ؟؟؟ میگفتم کودک بمون ... چون کودکی یعنی پاکی یعنی یکرنگی ... یا بهش میگفتم : خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ....

من کی بودم ؟؟؟ یک بزرگ کوچک ... که کودکیشو مدیون یه نفر دیگس .... شاید !!! و شاید هم به تعبیر خیلی ها یه دیوونه ....

عمو همون کسی بود که کودکیشو رها نکرده بود ... من داشتم شبیه اون میشدم ؟؟!!

وقتی از هم جدا میشدیم ازش خدا حافظی کردمو بهش گفتم سلام منو به عسل برسونه ....

تمام طول مسیر رسیدن به خونه این شعر که تو وبلاگ سولماز خونده بودم رو زیر لب تکرار میکردم و بهش فکر میکردم ....

دارم تو آیینه ها شکل تو میشم ....

شبیه تو که نزدیکی به دریا ....

تماشا کردنت دیوونگی نیست ..

تو رو حس میکنم هر لحظه اینجا ....

یکی به من یگه ما شبیه عمو شدیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:31  توسط مائده | 
 

کنار پنجره ایستاده ام ... همان پنجره ای که همیشه یا کریم ها پشت نرده های فلزیش مینشینند ....

چه شب عجیبی است  .... انگار همه چیز فرق کرده ...یکی از آخرین شب های ماه مبارک رمضان ... رمضان دارد میرود و پاییز دارد می آید ... دارد می آید تا مژده ی تکرار خاطرات را به ما بدهد «هشتمین پاییز!» ... چه کسی بود که میگفت : " زمان حلال خاطرات هست " اما من این طور فکر نمیکنم .... خاطرات من زنده اند درست در مقابل چشمانم ... به آسمان که پر از ابر هست نگاه میکنم ... هر چند ثانیه یک بار برقی میزند و صدایی می آید ... امشب همه چیز فرق دارد ... دیگر از صدای رعد و برق هم نمیترسم !!!

همه جا تاریک است چراغ هود آشپزخانه را روشن میکنم ... دفترم را می اورم ... میخواهم در دل شب نامه ای بنویسم ... نامه ای برای او که سازنده ی تک تک خاطرات شیرینم بود .... چه لذتی دارد نوشتن وقتی که میدانی کسی هست که نامه ات را بخواند .... و چه قدر غریبانه نامه هایم را سوزانده بودم ....!!!

برای مهربون ترین آدمی که میشناسم ....

 

به نام خدایی که مالک حقیقی قلب هاست

سلام عموی مهربونم ... الان ساعت 12 شب هست آسمون شهر شلوغمون تهران بالاخره بغضشو شکست ، گریه کرد و بارید . درست مثل همان روزی که برای اولین بار دیدمتون اون روز هم آسمون گریه میکرد و همین طور من !! الانم دارم گریه میکنم دارم بین هق هقم به خدای آسمونا میگم : شکرت !!! شکرت به خاطر فرشته ای که به نجاتم فرستادی ... شکرت به خاطر همه ی این 8 سال ... شکرت که حالا که روز به روز داره تنهاییام بزرگ تر میشه گذاشتی عموم بشه سنگ صبورم ... که اگه بغض کهنه ی آسمون دلم شکست بدونم یکی یه جای این دنیا هست که باورم داره که دوستم داره .... میخوام بلند داد بزنم : شکرت !!! خدا جون کاشکی تو قلب دریاییش برای همیشه اندازه ی یه ماهی کوچولوی قرمز جا داشته باشم ... عمو جون نماز شکر خوندن در حالی که بوی خاک تازه و نمزده به مشامت میرسه خیلی لذت بخشه ...الان دو رکعت نماز شکر میخونم ... عمو دیشب موقع سحر به آسمون نگاه کردم یه عالمه ستاره داشت برعکس همیشه !!!

آسمون و ستاره هاشم با من آشتی کردن ... گفته بودم که عاشق تماشای آسمون پر ستاره ام ...

نمازمو خوندمو برگشتم ... امشب چه شب عجیبیه !!!

دلم میخواد بنویسم ... از همه چیز بنویسم ... عمو جون چقدر سخت بود این 7 سال ؟!

تو تک تک لحظاتش شما هم بودید و هم نبودید ؟!! هفته ی اولی که اینجا راه افتاده بود فکر میکردم دارم خواب میبینم ...

آخ که چقدر این حظورتون قشنگ و دوستداشتنی هست ... بارون دیگه نمیباره ... میگن موقع بارش باران دعاها مستجاب میشه ... براتون دعا کردم که به همه ی آرزوهای سبزتون برسید ...

آخیش ...... گریه ی امشبم چقدر سبکم کرد ...

عمو چرا میگن آدم به این بزرگی که گریه نمیکنه ؟ یا میگن مرد که گریه نمیکنه ؟ مگه گریه بده ؟؟

من که یه وقتایی دوستش دارم انگار بهت پر و بال میده ... اما طاقت دیدن اشک بقیه رو ندارم مخصوصا شما ...

ولی مطمئنم شما هم یه وقتایی گریه میکنید از چشم هاتون فهمیدم که خیلی زود اشک توش حلقه میزنه ...

سالهاست که تکرار خاطره ی اشک هاتون کنار مرقد سجاد منقلبم میکنه ...

اشک خیلی ها رو دیدم اما اشک شما نه از چشم هاتون بلکه از آه دل مهربونتون سرچشمه میگیره ... امشب چقدر دختر پر حرفی شدم خوب چه کار میشه کرد گفتنی هام 7 ساله که تو صندوقچه ی دل کوچیکم جمع شدن ... بیشتر از این چشم های مهربونتون رو اذیت نمیکنم ...

میدونم الان که دارم مینویسم صدامو نمیشنوید ولی .... شبتون قشنگ !

دفترمو که میبندم ساعت 1 و 10 دقیقه ی بامداد هست ... دلم شور میزنه نگرانم نگران فردایی که ازش خبر ندارم نگران خوشبختی که نمیدونم وسعتش چه قدره و کی تموم میشه ؟؟!! دونه دونه های تسبیح آبی رنگم رو نگاه میکنم ... مثل شیشه میمونن ... صلوات میفرستم ... قلب نا آرامم آرام تر میشه ... انقدر که بتونم چشم هامو برای لحظاتی هر چند کوتاه ببندم و برای هزارمین بار از خودم بپرسم : « او که بود ؟؟؟»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط مائده | 
اشک هام تمام کیبردم رو خیس کرده بود ... اشک های شیرینم را مزه مزه میکردم حاظر بودم قسم بخورم که تا به حال اشکی به این شیرینی از چشم هایم جاری نشده بود ...

تازه پست "کامنت یا اس ام اس .." را گذاشته بود ... ناراحت بودم احساس گناه میکردم و هر لحظه روح خودم را به سلابه میکشیدم که چرا ؟؟ چرا ناخواسته موجب رنجش مهربان ترین آدمی شدم که می شناختم ... مگر گناه او چه بود جز مهربانی و بزرگواری ؟؟ چرا آرامشش را صلب کرده بودم ؟؟ آرامش کسی را که سال ها ادعا میکردم که دوستش دارم ... از او معذرت خواهی کردم... میدانستم قلب مهربانش جایی برای کینه ندارد ....

جوابم را که نداد احساس گناهم چند برابر شد ... با او وداع کردم در حالی که بغض گلویم را میفشرد با خودم فکر کردم که شاید این اولین و آخرین باری باشد که میتوانم به او بگویم ... پس برایش نوشتم ..."عمو دوستتون دارم ... بیشتر از خودم دوستتون دارم "

جوابم را داد ... برای من نوشت و مرا صدا زد .... و مرا باور کرد باور کرد که دوستش دارم ... و من گویی که تمامی دنیا را در آن لحظه به من بخشیده بودند میخواستم از خوشحالی مثل یک پرنده پرواز کنم ...

برایم نوشت :" دختر گلم ناراحت نباش و بخند "

و من خندیدم ... خنده ای به شیرینی عسل ... که با اشکی که از آن هم شیرین تر بود در هم آمیخت ...

نمیدانستم و نمیدانم که برای سپاسگذاری از او چه کنم ... به خدا سپردم ... از خدا خواستم اجر مهربانی هایش را بدهد ... ثواب بزرگی برده بود .... با آمدنش با باور کردنش خیلی از ای کاش های زندگیم را خط زده بود !!! خدا خیلی خیلی دوستش داشت ... خیلی خیلی !

شما میدانید خدا کسی را که ای کاش های مرا خط خطی کرد چقدر دوست دارد ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:8  توسط مائده | 
دلشوره و اضطراب تمام وجودم را پر کرده بود ... دست هایم یخ زده بود و فشارم پایین بود ... مدام از این سوی خانه به آن سوی خانه قدم رو میکردم ... حالم که بد میشد چند ثانیه ای مینشستم و دوباره بلند میشدم ...

خواهرم داشت ناهار رو آماده میکرد ... مامان سر کار بود و بابا برای ناهار آمده بود و می خواست زود برود ....

_مونا دستم به دامنت ... کمکم کن ... دل تو دلم نیست ... شاید دیگه همچین اتفاقی نیفته ...

مونا (خواهرم )_ کی بهت گفته حالا ؟؟ مطمئنی ؟ نکنه بری بعد ضایع بشیا ؟

_ ستاره گفت ... خواهرش اون جا میره مدرسه از بچه ها شنیده ... عمو قراره بره مدرسشون امروز ... مونا تا 10 دقیقه ی دیگه زنگشون میخوره ... بجنب !

مونا _ نگفتی مطمئنی ؟

نمیدونستم چی بگم ... یکم من من کردم و گفتم : نه ... مطمئن نیستم ... ولی اگه بره و من نرفته باشم تا آخر عمر خودمو نمیبخشم ...

مونا _ این طوری که تو آروم و قرار نداری حتما قراره بره دیگه ... باشه من به بابا میگم ... بذار ناهارشو بخوره بعد میبرت ...

_ نه ... تو رو خدا نه ... التماست میکنم مونا ... اگه دیر بشه ...

کلافه بودم نشستم روی صندلی و سرمو گرفتم بین دستام ...

مونا _ باشه بابا ... فقط یه سوال تو مطمئنی عموتو فقط دوست داری ؟؟ تو که داری میمیری برای دیدنش ...

حوصله ی بحث کردن نداشتم گفتم : آره دوستش دارم ... ولی خیلی بیشتر از چیزی که تو فکرشو میکنی ...

خندید شایدم پوزخند تحویلم داد و گفت : معلومه .... از حال و روزت معلومه ...

معمولا این جور وقتا یه جوابی تو آستینم براش داشتم ولی اون موقع واقعا حال و حوصله نداشتم که بخوام جواب بدم ...

بازم یک ساعتی معطل شدم ... تا بابا یکمی استراحت کنه ... میگفتن خوب اگه بخواد بره یه موقعی میره که نیم ساعتی از زنگ گذشته باشه ...

یه ثانیه هم آروم و قرار نداشتم ... رفتم لباسامو پوشیدم و دوربین عکاسیمو برداشتم و دفتر خاطراتم .... با خودم گفتم یعنی میشه امضای عمو هم گوشه ی دفتر خاطراتم بیاد ؟!

سوار ماشین شدم ... بابام ساکت بود ... منم سکوت رو ترجیح میدادم ... داشتم با خودم فکر میکردی چه شکلی بگم : سلام عمو ... اضطرابم هر لحظه بیشتر میشد ... اگه اون طوری که من فکر میکردم جوابمو نمیداد چی ؟ اگه .... ای وای داشتم دیوونه میشدم ... انقدر نگران بودم که آرزو میکردم هر چی خیره پیش بیاد ... دیگه مطمئن نبودم که میخوام عمو رو ببینم ... میترسیدم ....

به مدرسه که رسیدیم ... در حیاط باز بود رفتم داخل مدرسه ... هیچ خبری نبود ... 10 دقیقه ای اونجا ایستادم تا یکی از معلم ها رو دیدم و گفتم : یه لحظه ... ببخشید یه سوال داشتم ... امروز قراره عمو پورنگ بیاد اینجا ؟

با تعجب گفت : نه .... کی گفته ؟.!

نمیدونستم چی بگم یکمی من من کردم و گفتم : کی ؟؟ آهان ... خواهر کوچیکم اینجا درس میخونه ...

خانمه گفت : نه ... عمو پورنگ ؟ اینجا ! چه حرفا !!!

_شما مطمئن هستید ؟؟

خانم _ بله ... من ناظم مدسه ام ...

_ ممنون ... ببخشید وقتتون رو گرفتم ...

از مدرسه بیرون اومدم در ماشین رو باز کردم و خیلی آروم نشستم .... بابام انگار که میدونست من چجوری قراره برگردم گفت : من که گفتم نمیاد ...

دوربین عکاسیمو در اوردم از لنز دوربین توشو نگاه کردم ... عمو رو برای لحظاتی دیدم که به من دست تکون میداد ... باز هم همون اوهام همیشگی !؟

تا خونه سرمو به سمت پنجره گذاشته بودم ... تا اشک هایی که تو چشمام حلقه زده رو بابام نبینه ... حرفم نمیزدم تا بغضی که گلوم رو فشار میداد احساس نکنه ...

خواهرم که درو برام باز کرد چیزی نپرسید همه چیز از چشم هام معلوم بود ... وسایلمو همون جا گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم روی تختم دراز کشیدمو و گذاشتم اشکام پایین بیاد ... بالشی رو گذاشتم روی صورتم تا صدای هق هقم رو خفه کنه .... دوست داشتم فریاد بزنم .... اما تمام ناراحتیمو با گاز گرفتن بالشت و ریختن اشک خالی میکردم ...

چشمام مثل دو تا کاسه ی خون قرمز شده بود بلند شدم کاغذ و قلمم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن ... نوشتن هزارمین نامه برای عمو ....

توی دلم گفتم : چه خنده دار ... انگار این امید نمیمیرد !!!!


پی نوشت ۱ : این خاطره مربوط به سال ۸۴ میباشد ...

عمویی برای همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:18  توسط مائده | 

شهر عجیب و شلوغیست این تهران ....

به قول یه بنده ی خدایی که می گفت : از پایین شهر تا بالای شهر اگر ترافیک نباشد 15 دقیقه راه است اما انگار نه انگار .... انقدر فرق می کند که حد و حساب ندارد ... آدم فکر نمی کند که اصلا چنین جاهایی و چنین کسانی هم باشند ...

آن روز صبح از پنجره بیرون را تماشا میکردم کمی دور تر را که نگاه می کردی آسمان دوده گرفته و سیاهی بود دلم سوخت به حال ما که زیر سقفی از دوده و سیاهی نفس می کشیم ....

آدم ها با سرعت از کنار یکدیگر رد میشدند ... آدم هایی که شاید هر کدامشان قصه ای داشتند شنیدنی ... ولی هیچ کدامشان حوصله ی شنیدن قصه ی دیگری را نداشت ...

یکی زیر لب با خودش حرف میزد بلند بلند ،انگار که نه انگار بقیه هم هستند ....

یکی اخم هایش را چنان در هم گره داده بود که گویی دارد تلخ ترین زهر دنیا را مزه مزه می کند ....

یکی .....

از کنار هم می گذشتند .. تنها و در سکوت ... بدون حتی یک نگاه یک لبخند و یا یک سلام !

دنیای عجیبیست ... مگر نه این که همه ی این آدم ها فاصله ی خانه هایشان از یکدیگر کمتر از چند متر هست ... پس چرا این همه سکوت ؟

یاد آن بیت افتادم که می گفت : «من به آمار زمین مشکوکم

اگر این سطح پر از آدم هاست

پس چرا این همه دلها تنهاست ؟»

دیگر دلم داشت زیر این سقف پر زدود می پوکید می خواستم فریاد بزنم ... یک فریاد بلند ... انقدر بلند که خالی شوم از همه ی دلتنگی هایم ....

آنشب همراه خانواده رفتیم به بلند ترین نقطه ی جنگل لویزان ... هیچ کس نبود سکوت عجیبی بر فضا حاکم بود سکوتی که با فریاد های من و اشک هایم شکسته شد ...

اما عجیب بود بر عکس روال خیلی از آن روز ها نه پدرم و نه مادرم به من به چشم یک دیوانه نگاه نکردند ... من دیوانه وار اشک میریختم اما انگار این بار حال مرا فهمیده بودند که سکوت لذت بخش مرا نشکستند ....

اشک هایم را با گوشه ی آستینم پاک کردم ..روی زمین نشستم و از آن بالا به تماشای چراغانی های شهر مشغول شدم .... دلم برای عمو خیلی تنگ شده بود ... با خودم فکر کردم عموی گمشده ی من الان در میان همین شهر بزرگ است ... شاید در آخرین طبقه ی آن برج بلند باشد ... شاید هم در یکی از خانه های آن طرف که چراغ ها کمتر هست ... شاید او حالا؟!

افسوس بزرگی دارد بی خبر بودن از کسی که بی تابش هستی ؟؟؟

و این که حتی ندانی او حالا در این لحظه چه حال و هوایی دارد ؟! و برای یک ثانیه بترسی ... بترسی از این که مبادا که مرحم درد هایت بی سنگ صبور مانده باشد ... مبادا که چشم هایش همدم اشک شده باشد ... مبادا که او نداند حالا کسی هست که فقط بعد 4 روز ندیدنش انقدر دلتنگ اوست ... مبادا که احساس کند تنهاست ... مبادا ؟؟!!

صدای آهنگ گوشی خواهرم رشته ی افکارم را پاره پاره کرد شعر قشنگی بود که اشک هایم را دوباره جاری ساخت یه قسمتش رو خیلی دوست دارم که همیشه زیر لب زمزمه میکنم :

«خونه ی ما تا خونتون اونقدا دور نیست نازنین ... مشکل و درد من فقط نداشتن سعادته ... یه شب .. یه شب نمیدونم چی شد رد شدی از تو خواب من از اون به بعد همش میگم خوابم یه جور عبادته ....»

گاهی فکر می کنم برای تمام شدن تنهایی بزرگ این آدم ها ... فقط کافیست که یک لحظه بایستند و به حرف های دل یکدیگر گوش کنند ..... حتما زیر این سقف سیاه قلب هایی هستند که حرف یکدیگر را میفهمند ...

کاش مردم اندکی می ایستادند و تکلیف قلب های تنهایشان را روشن می کردند !!!

عمویی برای همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:43  توسط مائده | 

یادش بخیر آن روز که در قمصر عمو با اسکیت خورد زمین معلوم بود یکم بلد هست اما نه زیاد ... مثل حالا خودش را زمین نینداخت که ما بخندیم .... واقعا خورد زمین ... انگار اشک توی چشم هاش حلقه زد ... یه آهنگ گذاشته بودن و داشتن پخش میکردن اما از لب خونی عمو که افتاده بود رو زمین معلوم بود که داره با حرص به تصویر بردار میگه : نگیررررررررررررررر

یادش بخیر در یکی از روستاهای شمال عمو با بچه ها کنار دریا مسابقه ی دو گذاشته بود انگار واقعا می خواست ببرد وقتی گفتند شروع همه دویدند در میانه ی راه عمو ایستاد و با ناراحتی فریاد زد ندویینننننننننننن ... دمپاییمو آب برد و واقعا دمپایش را آب برده بود ....

یادش بخیر آن شب یلدا که کنار هم بودیم .... چه دکور زیبایی بود ... عمو از خاطرات کودکیش میگفت ... میگفت بچه که بوده خانه یشان یکی از همین حوض ها داشته و مادرش انجا رخت میشسته یکبار او می افتد در حوض و مادرش با همان دست های کفی او را بیرون می کشد .... عمو آن شب همش می گفت ما الان کلی مهمون داریم خونیمان من برم خونه قول دادم به مادرم ظرف ها را بشورم ...

یادش بخیر وقتی رفته بود شهر بازی محکم به آن گاوه چسبیده بود و فریاد میزد ..... بعد هم که مثل بچه ها پرید توی استخر توپ ...

یادش بخیر توی خانه ی سالمندان چقدر با رادیوی خراب آن مادر بزرگ ور رفت ... برای همه با دست خودش غذا کشید ... همه خوشحال بودندانگار پسر خودشان آمده بود به دیدنشان ....

یادش بخیر آن جشن نیکوکاری که در پارک لاله برگزار شد ... عمو فقط توانست 10 دقیقه اجرا کند در همان 10 دقیقه یکی از دوربین هایشان چپ کرد ... عمو آمد جلو ی سن تا از کسی پول بگیرد و بندازد در صندوق صدقات که یکدفعه چند نفر دستش را چسبیدند و ول کن هم نبودند ....

یادش بخیر عمو هر جا میرفت دوچرخه اش را میبرد .. چه خوب بلد بود دچرخه سواری کند ... هر بار که پل سفید عابر پیاده ی رامسر را میبینم .. می گویم ای بابا ...

یادش بخیر آن ماه رمضان که دل عمو خون بود از غم برادر ولی چقدر ما را می خنداند ... یکی از بچه ها زنگ زده بود بعد برای عمو یه شعر خوند عمو یکدفعه اشکش در اومد دوربین رفت سمت بقیه ی دکور و وقتی برگشت من فقط دیدم عمو دارد گوشه ی چشم هایش را پاک می کند ....

یادش بخیر این گلیجان شیطون ... یکبار زیر شلواری پدرش را پرت کرده بود روی پنکه .....

یادش بخیر اولین بار که امیر محمد آمد برنامه من فکر کردم نهایتا 6 ساله هست ... یادتان هست می گفت پدر 6 تا بچه هست ... عمو از ذوق شیرین زبانی هایش بقلش کرد و توی هوا چرخاندش ..

یادش بخیر آن روز های اولی که عمو لباس راه راه می پوشید ... بچه ها وقتی زنگ میزدند می گفتند به عمو می آید ...

یادش بخیر یکبار نمایش بازی کردند ... و مثلا امیر محمد چشمش کبود شده بود... آخر برنامه عمو اوردش کنارش و گفت : من نمی تونم دروغ بگم بعد با دستش رنگ دور چشم امیر رو پاک کرد و گفت : همش گریم بود و می خواستیم شما چیزی یاد بگیرین ... همان موقع ها بود که امیر مدام بداهه می گفت و عمو خشن نگاه می کرد ....

یادش بخیر عمو توی کوه توچال با چه بد بختی با وجود باد چادر زد .... بعد رفت سراغ قسمتی که برای تیر و کمان زدن بود و می گفت حتما می زنم ....

یادش بخیر در باغ پرندگان اصفحان عمو مار انداخته بود دور گردنش و من به جای اون داشتم زهره ترک میشدم اما عمو ریلکس داشت دیالوگ می گفت

یادش بخیر چه دورانی بود وقتی که مدام نا خواسته تپق میزد ... خیلی وقت هست که از صدا بردار نخواسته صدایش را عوض کند ... شاید چون فهمیدیم کار کار خود شیطونش هست ....

یادش بخیر کلیپ ( رنگ دلامون امسال آبی آسمونیست ) فکر کنم اولین کلیپشان بود توش بچه ها بودن طبیعت بود عمو بود ولی الان همه ی کلیپ ها کامپیوتری شده ...

یادش بخیر وقتی روز ولادت حضرت علی رفتند سراغ بچه های بهزیستی ... تا به حال بچه هایی به ان خوشحالی ندیده بودم ...بعد همه با هم سوار ان اتوبوس عجیب شدند و رفتند پارک ...

یادش به خیر ولادت حضرت فاطمه که برای دخترانی که اسمشان زهرا و فاطمه بود جشن گرفتند ... چه کیک بزرگی بود ....

یادش بخیر ان سال که جشن عید فطر با تولد شروع برنامه یکی شد و عمو کیک گرفته بود آخر برنامه همه ی عوامل رو دعوت کرد بیان داخل استدیو ... از هر کدومشون هم کلی تعریف کرد ....

یادش بخیر وقتی که تصویر بردار هایشان حرفه ای نبودندو گاهی از همدیگر فیلم می گرفتند ... گاهی زیاد جلو می رفتند و عمو به لنز دوربین دست میزد و می گفت : د ... برو عقب

یادش بخیر همین 2 سال پیش ... تو برنامه صندلی داغ داشتن .. عمو گاهی ادای فردوسی پور یا شهریاری رو در می آورد ...

یادش بخیر سالگرد زلزله ی بم ... آن دخترک یک ساله که چقدر زود رفته بود و سجاد ... پسر عمویمان که حالا هم همین جاست در قلب ما ... اشک های عمو را فراموش نکرده ایم .. هیچ کداممان یادمان نرفته ... وقتی که گریه هایش تمام شد با آستین اشک هایش را پاک کرد و مثل بچه ای که انگار با گریه خالی شده است گفت : بریم ...

یادش بخیر نامه ای که ما همگی با هم برای سجاد نوشتیم ...

باز هم بگم ؟؟؟

باز هم بگم از قصه ای که تمامی ندارد ؟؟؟

باز هم بگم ؟؟؟

باز هم بگم که اومد و ما رو برد به دنیایی پر از خاطره ... اون خاطره ساخت تا ما خاطره بازی کنیم ...

و بعد رفت ... نه هنوز هم هست ؟! اما نه مثل گذشته ؟...

و ما هر روز در میان قاب جادویی تلوزیون دنبال همان عموی قدیمی خودمان می گردیم ....

و او معلوم نیست که کی بیاید ... ما دنبالش می گردیم و به جایش او را میبینیم که متنی بلند بالا در دست دارد و مدام از روی آن حرف میزند ...

البته اگر شلوغی استدیو و زیادی بازیگران اجازه بدهد که اصلا  او هم حرف بزند ...

عمو کاش دوباره تپق بزنی ... متن هایت را حفظ نکنی ... و کاش دوباره مثل همان قدیم ها که آخر برنامه هایت با زبان خودت با ما حرف میزدی برایمان بگویی ... ما دلمان برای کلمات خودت تنگ شده ... برای خاطره هایمان دلتنگیم .... عجیب دلتنگیم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 14:13  توسط مائده | 

خدای من خوابم یا بیدار ؟؟؟

نمی دانم ؟!

یعنی باید باور کنم ... آری باید به باور برسم ... او همین جاست ... بوی عطرش را حس می کنم ... مثل همیشه مخلوطی از عطر گل یاس و مریم .....

به سمتش میدوم ... فراغ بال و بدون ترس از این که لبخندش محو شود و یا ابروهایش در هم گره بخورد ... مثل کودکی گمشده که در پی لبخندی آشنا میدود ... مثل قاصدکی که سوار بر باد شده ... مثل موجی که مدت هاست تمنای ساحلی آرام را می کند .... دیگر دارم به اوج باور میرسم .... نفس هایش را حس می کنم ... دوست دارم تمام دنیا در سکوت فرو رود تا من صدای تیک تاک قلبش را گوش کنم ... دست هایش را از هم می گشاید و من در آغوشش پناه می گیرم ...

لبخند همچنان بر لبانش باقیست ... سکوت می کند تا در سکوت به چشم های آسمانیش نگاه کنم .... در چشم هایش اثری از ناباوری نیست ... انگار او هم مرا باور کرده است ... انگار در میان این سکوت همه ی گفتنی ها گفته می شود ... گویی تمام حرف های نگفته ام را شنیده است ... انگار تمام داستان زندگی پر فراز و نشیبم را میداند ....

و من انچنان در باور حظورش غرقم که حتی از خودم نمی پرسم او از کجا آمد ؟؟؟!!

به من می گوید  : فقط تا صبح وقت داریم که با هم حرف بزنیم ...

به اطرافم نگاه می کنم یک پارک بزرگ هست با درخدان تنومند و بلند قد ... خورشید در میانه ی آسمان می درخشد ... خدایا منظورش چه هست ؟؟ تا صبح ...

روی نیمکت های پارک مینشینیم ... می خواهم شروع کنم به حرف زدن ونگفته هایم را بگویم ... زبان باز می کنم :

_ اولین بار که دیدمتون ...

لبخند می زند و می گوید : میدانم همه ی اینها را میدانم ... میدانم با این که فقط 7 روز از رفتن می گذرد چقدر دلت برایم تنگ شده بود ... می دانم که منتظر جواب نامه هایت هستی ... می دانم که ...

با خودم فکر کردم حتما نمیداند که برای شفای برادرش دعا می کنم

انگار فکرم را خوانده باشد گفت : آن را هم میدانم ... ممنونم که دعا می خوانی !!

دیگر هیچ چیزی نگفتم در سکوت به او که با شاخه های درخت بید بالای سرمان بازی می کرد نگاه کردم ....

نمیدانم چه مدت از این سکوت پر رمز و راز گذشت که بلند شد و گفت دیگه داره صبح میشه باید برم ....

نه ... نمی خواستم برود ... تازه آمده بود .... نباید میرفت ... اصلا کدام صبح ؟؟ اینجا که از اول صبح بود ؟!

با بی تابی گفتم : نه عمو ... ترو خدا نرو ...

گفت : فرصت نیست ... زیاد حرف بزنیم باید برم ...

ملتمسانه نگاهش کردم گفتم : کی دوباره می آیی ؟؟؟ اصلا باز هم می آیی ؟؟؟

انگار که او هم دل خوشی از این رفتن نداشته باشد گفت : نمی دانم ... شاید باز هم بیایم معلوم نیست ... فقط مائده .. جون عمو قسمت میدم به خاطر عمو وقتی که میتونی نمازتو به موقع بخون .... به پدر و مادرتم احترام بذار .. اینطوری برای خودت هم بهتره ....

حالا هم  دست از دلسوزی هایش بر نمی داشت !!! در میان هق هق در برابرش زانو زدم و گفتم نرو ...

و او به آسمان نگاهی کرد و گفت : صبح شد !!!

 

چشم هایم را که باز کردم ساعت 7 صبح بود باورم نمی شد خواب بوده باشم باورم نمی شد چون هنوز گرمای آغوشش را حس می کردم .... چه عجیب ؟؟؟ او می دانست که من خوابم ... از همان اول هم گفت صبح که بشود باید برود .... چه خواب عجیبی بود ؟؟؟

اذان ظهر را که گفتند نمازم را اول وقت خواندم و پای سجاده ام دعا کردم ... برای همه ی چشم هایی که در آرزوی چشم های او هستند ....دیشب وقتی چشم هایم بسته بود  آرزوی چشم های من بر آورده شد!!


پی نوشت 1 : خوابم را 4 سال پیش دیدم .. اما با تمام جزئیاتش به خاطر داشتم و نوشتم ....

بهترین عمو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:3  توسط مائده | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
...................................
من مائده هستم متولد 24بهمن 72
ممنونم که بهم سر زدی.......................................
من از خاطراتم طی 8 سال اجرای برنامه ی عمو پورنگ می نویسم
اگر شما هم خاطرات مشابهی دارید در قسمت نظرات درج کنید ......
شاید روزی که او به اینجا آمد بخواند و بداند که ما او را زندگی کردیم .......

پیوندهای روزانه
دایی بهنام (جمعمون جمعه )
مریم با وفاترین من
عمویی از جنس نور
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
آرشیو موضوعی
چرا عمو پورنگ را دوست داریم ؟؟
درد و دل های نگفته
پیوندها
عمو ی من و شما
زهرا جعفرزادگان
الاهه ی مهربون
مریم عزیز دلم
فروغ
ژاله ی مهربون
مریم 2 مهربون
حسنا ( بهترین وبلاگ نویس عمو پورنگی )
رامینای گلم
زندگی از دریچه ی هنر زیباتر است ( وبلاگ دیگر من )
نسیم خشنودی ( مجری بوم سفید )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM